بعد از شب هزار و یکم

عناوین آخرین یادداشت‌ها

  • دالی (دوشنبه 17 اسفند 1394 09:37)
    دنبال راه برای دوباره نوشتن م فکر کردم مگر چه می شود دخترک به بغل بنویسم و شروع کردم به نوشتن و با تجربه ها می توانند بفهمند همین چند خط را با چه مکافاتی نوشتم. دخترک روی کیبورد می کوبد، موس را می کشد و سرم داد می زند که چرا مطابق میلش رفتار نمی کنم. حس می کنم من باید طلبکار باشم اما خب با هم تفاهم نداریم سر این موضوع.
  • وقتی پای ولی در میان باشد (چهارشنبه 9 دی 1394 15:06)
    این روزها فقط مادرم. فقط یه مادر، نه زنم نه همسر نه دختر نه خواهر نه همسایه نه شهروند نه عروس نه خاله نه دوست. لازم هست توضیح بدهم زنی که توی آینه نگاه کند و خودش رو نبیند و به جایش خنده قشنگ دخترک در بغلش را ببیند زن نیست و همسری که وقت حتی یک حرف زدن کوتاه با همسرش را نداشته باشد همسر نیست و دختر و خواهری که آخرین...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 1 دی 1394 19:36)
    بچه که بودم فکر می کردم وقتی میگن شب یلدا طولانی ترین شب ساله منظورشون اینه که قراره بیشتر بخوابیم. یعنی از بچه گی درک درستی از نعمت خواب داشتم و قدرش رو می دونستم اما دخترک این طوری نیست و کلن با این نعمت حال نمی کنه و به خاطر همین دیشب از چهار و بیست دقیقه با مداد تا الان کاری کرده که طولانی ترین یلدای زندگی بدون...
  • وقتی آیدا زبان بچه ش رو نمی فهمید (یکشنبه 29 آذر 1394 12:02)
    سخت تر و احمقانه تر از این نیست که ندونی مشکل چیه و این کوچولوی بامزه چرا به جای خندیدن ، شیر خوردن یا خوابیدن، جفت دست و پاهاش رو گرفته سمت بالا و با تمام قوا جیغ می زنه و گریه می کنه و هیچ کاری ازت برنمیاد تا جگرگوشه ت رو آروم کنی. دیر با این سایت آشنا شدم و فهمیدم دوتا از مشکلات عجیب غریب و دیوانه کننده ای که( + +...
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 16 آبان 1394 14:24)
    نشد که بنویسم ده دقیقه بعد از نوشتن پست قبلی، دخترک بیدار شد و به ادامه جیرجیرش پرداخت و چقدر بهم خوش گذشت. نشد که بگم دو تا از دوست های خوبم بعد از خوندن پست فبل رفتن بستنی کره ای خریدند. یعنی تنها کاتارسیسی که درونشون رخ داده میل و هوسشون به بستنی کره ای گردویی میهن بوده. هییی... الانم دارم دخترک به بغل می نویسم. تا...
  • سر حد جنون کجاست؟ یا یک مشنگ خسته و داغون چگونه استراحت می کند؟ (یکشنبه 3 آبان 1394 16:46)
    دخترک بی اغراق چهار ساعت جیر جیر کرد و چهل دقیقه آخرش گریه کرد اونم چه گریه ای سرخ و سیاه شده بود، دلم می سوخت براش کوچولوی بی زبون من، کلافه بود خیلی زیاد. ده دقیقه ست که خوابش برده یعنی تونستم بخوابونمش و من دو تا استامینوفین خوردم و با همون پیژامه ای که از خواب بیدار شدم و موهایی که بعد از حموم دیشب شونه نکردم، با...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 3 آبان 1394 15:20)
    یادتونه قبلن گفته بودم که حس می کنم یه مسابقه مخفی با جوایز نفیس وجود داره با موضوع " چگونه آیدا رو به سر حد جنون برسونیم؟" و بابام و آقای خونه از شرکت کنندگان ساعی اون مسابقه هستن؟ وگرنه چه دلیل دیگه ای می تونست کارهای این دو نفر رو که من رو انقدر عصبی می کنه توجیه کنه؟ حالا فکر می کنم این دو نفر، دخترک رو...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 26 مهر 1394 16:53)
    دیشب دخترک آروم و ناز خوابیده بود و من و آقای خونه دلمون مثل سیر و سرکه می جوشید که ای داد و ای بیداد این طفلک فردا باید واکسن بزنه و هی همدیگه رو دلداری می دادیم. اون موفع خواستم بنویسم از پدر و مادر بودن و عجیب شدن دوتا آدم شبه نرمال. نشد ننوشتم تا امروز. دخترک شجاع و قوی مون فقط یکی دو دقیقه بعد از شوک واکسن زدن...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 22 مهر 1394 18:58)
    آدمیزاده دیگه، دنگ و فنگ زیاد داره. سه ماه پیش اگه می تونستم دو ساعت روی تخت بدون بغل کردن بچه به صورت دراز کشیده، بخوابم از خوشی سرپا بند نبودم. اما همین دیشب شیش ساعت_ البته نا پیوسته_ روی تخت بدون بغل کردن بچه به صورت دراز کشیده، خوابیدم اما تموم امروز حس می کردم خوابم میاد و بی حوصله بودم. البته کلن بی حوصله گی و...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 20 مهر 1394 17:06)
    چه مدل و مارکی از صندلی ماشین را توصیه می کنید؟ چرا؟ (یعنی چه ویژگی هایی داشته که شما ازش راضی بودید)
  • [ بدون عنوان ] (شنبه 18 مهر 1394 16:51)
    در حال حاضر دغدغه های من با مال بقیه یکم فرق می کنه. حساب و کتاب زندگیم از حالت قبلیش در اومده . مثلن یکی از مهم ترین حساب و کتاب هام در باره اینه که کی پوشک دخترک رو عوض کنم بهتره که هم از خواب نپرونمش هم اذیت نشه و نسوزه. بعد همین دغدعه کلن درگیرم می کنه. یعنی کلی از کارهای زندگیم برای هماهنگ کردن این مسئله، زمان...
  • از تفاوت ها (چهارشنبه 8 مهر 1394 12:54)
    دخترک از سکسکه خوشش نمی آید. اوایل موقع هر دونه از سکسکه می گفت ععه! و الان غر می زند. چند وقت پیش که کلافه شده بود از سکسکه. من گفتم ای کاش بزرگتر بودی مادر اون وقت کمکت می کردم. بعد همزمان من و آقای خونه راهکارمون رو ارائه دادیم: من: بهت آب می دادم تا آروم شی مامان! آقای خونه: می ترسوندمت تا سکسکسه ت بند بیاد دخترم!
  • چگونه یک بچه را مشنگ می کنیم (دوشنبه 6 مهر 1394 20:56)
    خواهرک برای دخترک می خواند: گلنال خوب خاله آخ گلنال خوب خاله و چند روز بعد شنیدیم، شوهر خواهرک برای خودش می خواند: عموی خوب گلنال آخ عموی خوب گلنال
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 5 مهر 1394 13:20)
    جریان اون الاغه و پیرمرده و بچه هه رو شنیده بودم که هر کی می رسید یه نظری می داد. اما عظمتش رو درک نکرده بودم. یعنی حجم نظر دادن درباره همه چی رو درک نکرده بودم که به حمد وقوه الهی و مدد مردم همیشه در صحنه اونم رو هم درک کردم. خیلی از اینا رو توی مراسم مربوط به پدر شوهرم شنیدم. سه تا از دخترخاله های آقای خونه بچه های...
  • شهریور دوست نداشتنی (دوشنبه 30 شهریور 1394 18:17)
    هی نمی نویسمش و از نوشتنش فرار می کنم انگار که ثبت کردنش تازه جریان واقعی می شه وقبل از این فقط یه کابوس گذرا بوده. اما فایده نداره. هر چقدر هم به نظرم غیرواقعی بیاد بازم انگار خیال نیست و واقعیته. پدر آقای خونه فوت شد. می دونم مریض بود اما نه انقدر. نه این که نخوام مریضی و مرگ رو باور نکنم. نه. اما این جوری هم دیگه...
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 11 شهریور 1394 21:20)
    خواهرک انار نوبر خریده و بعد از دون کردن شون با عصبانیت زنگ زده و می گه : نه رنگ دارند نه مزه، تنها هنرشون اینه که با نظم و ترتیب یک جا نشستن!
  • روزهایی که می گذرند (سه‌شنبه 10 شهریور 1394 12:45)
    ظرف ها رو شستم، غذا پختم و ریخت و پاش ها رو مرتب کردم. البته جمع کردن لباس های شسته شده و شستن لباس های جدید هنوز مونده، این وسط دوبار دخترک رو شیر دادم و سه بار، عوضش کردم ( با من شوخی داره تا عوضش می کنم یهو صدای خراب کاری جدیدی ازش به گوش می رسه) و یه مدت هم باهاش بازی کردم و الان هم خوابیده، یعنی خوابوندمش و توی...
  • مغز بادوم (سه‌شنبه 10 شهریور 1394 11:52)
    دیشب مامان و بابا زنگ زدند: آیدا می تونی بیای رو اسکایپ؟ _ بله، می تونم اما دخترک خوابه ها! : آهان، پس هیچی، خداحافظ!
  • هفتاد و یک روزگی (یکشنبه 1 شهریور 1394 14:18)
    ده هفته و یه روز از کن فیکون شدن زندگی من گذشته و فکر می کنم در حد یک پلک زدن بوده. این وسط اسباب کشی مامان و خواهرک و اومدن خاله از بلاد کفر و بعدش آمدن خواهرم و دوتا فسقلیش هم بوده. مثل بقیه چیزای زندگی من آشنایی م با بچه داری هم باید توی شلوغ پلوغی باشه لابد. دخترک بزرگ شده. یازده سانت قد کشیده و طبق گفته دکتر...
  • انقیاد بدن (جمعه 9 مرداد 1394 20:13)
    بدن، جسم یا هر اسم دیگه ای که بشه برای این چهارتا استخوان و چند پره کم و بیش از گوشت و چربی گذاشت، مسئله جذابی ئه. یعنی همیشه تا زمانی که زندگی هست وجود داره و توی مباحث مهم زندگی مطرح میشه، اعتیاد، چاقی، زیبایی حتی مذهب، شهادت و هر چیز دیگه ای به بدن ربط پیدا می کنه. در بحث عذاب های اخروی و دنیوی، در بحث قدرت، در...
  • برا ی ثبت در تاریخ (دوشنبه 29 تیر 1394 21:03)
    بعد از سی و هفت روز، امروز دخنرک رو گذاشتم پیش خواهرک و بابا و رفتم آرایشگاه.
  • یه چیزی تو مایه های دیو سپید پای در بند (دوشنبه 22 تیر 1394 09:14)
    متوجه شدم ناخودآگاه با دخترک شبیه اژدهای خفته یا گودزیلا رفتار می کنیم. وقتی خواب ست و صدای بلندی ایجاد می شود همه روی نوک پا راه می رویم و آرام گوش می دهیم ببینیم آیا صدای گریه ش بلند می شود یا نه و معمولن یکی بالای سرش می رود و به بقیه اطلاع می دهد که خواب است! و همه از سر شادی لبخندی می زنیم که اژدها هنوز خفته است...
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 22 تیر 1394 08:41)
    الهام نوشت: الهام جان ممنون و معذرت می خوام. هنوز با سیستم بلاگ اسکای آشنایی کاملی ندارم و متوجه پیغام شما نشده بودم. بابت آدرس و شماره تلفن ممنونم. بقیه مخاطبان نوشت: من دیگه آدرس برای تشک درست کنی نمی خوام. الهام بهم آدرس داد. ممنون.
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 21 تیر 1394 18:19)
    از صبح این دومین بار است که نشسته ام پای وبلاگ تا بنویسم و نمی توانم. نتوانستن ش از جنس جیرجیر دخترک نیست. نمی توانم غر بزنم انگار. توانش را از دست داده م. بس که این مدت خفه خون گرفته م. عادت کردم انگار به نگفتن. نمی دانم شاید بهتر باش که غر نزنم. هر چند که دارم می ترکم. بماند... کامنت ها را بی جواب تایید کردم....
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 14 تیر 1394 16:16)
    از قبل کم خواب و بد خواب بودم اما الان قصه چیز دیگری ست آن هم با دخترکی بسان کوالا که فقط چسبیده به یک بغل می خوابد و کافیه بذاریش روی تخت تا چنان گریه و زاری بکند که دل سنگ هم آب بشه. از خیر خوابیدن روی تخت گذشتم، عوض کردن پوشکش تبدیل شده به کابوس های من. قبل از عوض کردنش باهاش گلی حرف می زنم اما... دلم ریش میشه هر...
  • [ بدون عنوان ] (سه‌شنبه 9 تیر 1394 21:09)
    دخترک خوابید، منم رفتم یکم دراز بکشم. مامان، خواهرک رو فرستاد بالا سر من که چک م کنه و ببینه آیا افسردگی بعد از زایمان گرفتم یا نه؟
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 8 تیر 1394 13:03)
    _ جایی رو می شناسید برای سفارش تشک پنبه ای نوزاد که کارش سریع و خوب باشه؟ ( جریان بد قولی آقای فروشنده تشک یادتون هست که، خوشخاب براش گرفتم اما خوب نیست و می خوام پنبه ای بگیرم.) _ ورم پای چپم هنوز خوب نشده و درد هم داره. دکترم اول نگران شد و فرستادم سونو اما بعد که نتیجه سونو رو دید و متوجه شد لخته خونی توی پام نیس...
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 7 تیر 1394 12:30)
    دخترک با من شوخی دارد. تمام دیشب بیدار نگه م داشته و توی بغلم خوب خوابیده است. از صبح هر وقت خواستم بخوابم و سرم رو بالش گذاشته ام نق زده و مرا مجبور کرده که بغلش کنم. اما وقت هایی که گذاشتمش زمین و شروع کردم به ظرف شستن و مرتب کردن خونه، مثل یک فرشته تخت تخت خوابیده. مامانم اعتقاد داره بچه ها به غذا خوردن و خوابیدن...
  • آفتابگردان (پنج‌شنبه 4 تیر 1394 20:05)
    سرایدارمون وقتی جریان زردی دخترک رو شنید گفت: آدم ها هم مثل گل ها به نور نیاز دارند. نور نبینند زرد می شند، دخترک رو بذار زیر نور آفتاب، خوب خوب می شه. پ.ن: کامنت ها رو تایید می کنم قول می دم. به زودی زود.
  • [ بدون عنوان ] (چهارشنبه 3 تیر 1394 11:12)
    آخ جون، الان تونستم پای لپ تاپ بشینم، البته عاقلانه ش اینه که الان که دخترک خوابه، منم بخوابم. اما از کی تا حالا من عاقلانه رفتار کردم؟ دخترک دوس داره تو بغل باشه. خیلی کوچولو ئه و هنوز به گرمای بدن مادر نیاز داره. منم سعی می کنم تا جایی که می تونم بغلش کنم. خیلی از شب ها نشسته و دخترک به بغل چرت می زنم و بعد با ترس...
( تعداد کل: 44 )
   1      2   >>
صفحات
( تعداد کل: 44 )
   1      2   >>
صفحات