X
تبلیغات
رایتل

بعد از شب هزار و یکم

انقیاد بدن


بدن، جسم یا هر اسم دیگه ای که بشه برای این چهارتا استخوان و چند پره کم و بیش از گوشت و چربی گذاشت، مسئله جذابی ئه. یعنی همیشه تا زمانی که زندگی هست وجود داره و توی مباحث مهم  زندگی مطرح میشه، اعتیاد، چاقی، زیبایی حتی مذهب، شهادت و هر چیز دیگه ای به بدن ربط پیدا می کنه. در بحث عذاب های اخروی و دنیوی، در بحث قدرت، در اقتصاد و سیاست و ورزش و خلاصه هر چیزی ، بحث بدن، مهمه. اما در عین حال یه جوری هم هست که زود فراموش می شه. یعنی خیلی راحت می شه بدن رو فراموش کرد. می شه غرق در مسائل مربوط به چاقی و زیبایی شد اما فراموش کرد که مهم سلامت بدن ئه. میشه درگیر سیاست و اقتصاد و ورزش شد که فراموش کرد که هم انسان ها و بالطبع انسان ها بدن دارند و سلامت و آسایش اوناست که مهمه. توی بحث مذهب که خیلی راحت تر می شه بدن رو فراموش کرد اصلن خیلی راحت می شه یکی رو به خاطر احترام گذاشتن به بدنش با مذهب متهم کرد ولو این که خیلی از مذهب ها بسیار تاکید روی اهمیت سلامت بدن دارند اما چون همه چی رو میشه پیچوند و جور دیگه دید. مذهب هم خیلی مواقع یه جوری پیچونده می شه که بدن توش فراموش بشه.

جامعه ما هم از خیلی وقت پیش جامعه مذهبی بوده و حتی اگر افراد جامعه مذهبی نباشند یعنی مقید به نماز و روزه و حجاب هم نباشند باز هم به نوعی تربیت مذهبی سنتی در وجودشون هست. عرفی وجود دارد که به شدت از مذهب و سنت نشات گرفته و چه بخوای و چه نخوای مطابق به اون رفتار می کنی.

همه این ها رو گفتم تا برسم به این جمله که در زمان بارداریم خونده بودم. توی یه مجله نوشته بود "بعد از زایمان شما با بدن خودتان بیگانه می شوید."

اون موقع نفهمیدمش یعنی فکر کرده بودم فهمیدمش اما نفهمیده بودم.


بدی زیاد مقدمه چیدن و از این ور و اون ور آسمون ریسمون چیدن این میشه که دخترکم بیدار می شه و دو زاریش می افته که تو بغل مامانش نیست و جیغش درمیاد و من باید برم. این پست رو هم نصفه نیمه منتشرش می کنم تا مجبور بشم که ادامه ش رو بنویسم.


فعلن.

تاریخ ارسال: جمعه 9 مرداد 1394 ساعت 20:13 | نویسنده: آیدا
نظرات (14)
سلام
مطلبتون بسیار مفید و جالبه بیشتر در مورد بارداری مطلب بزارید لطفا
ما یه فروشگاه اینترنتی داریم که سعی کردیم بهترین محصولات رو با پایین ترین قیمت ممکن عرضه کنیمواگه امکان داره ما رو به اسم فروشگاه اینترننی امن و ارزان لینک کنید،بفرمایید اول ازش دیدن کنید تا از صحت حرفام مطمئن بشین
دیدنش خالی از لطف نیست
tntbuy.ir
خیلی متشکرم
شنبه 10 مرداد 1394 09:11
سلام لینک نظر
چرا بیگانه؟
شنبه 10 مرداد 1394 13:11
خانوم خانوما لینک نظر
سلاااااام آیدا

نمیدونستم ایتجا مینویسی. همش بلاگفا رو باز میکزدم و خبری نبود!!!

تبریک میگم تولد دخترک رو.

خوشحالم دوباره میتونم بخونمت.
شنبه 10 مرداد 1394 15:33
مینا لینک نظر
اول اینکه بچه رو بغلی نکن . بعدش هم -همینطور که تو با بدنت بیگانه ای- بچه ات هم جیغ ودادش مال همین محیط غریبه ونااشناست - تا یک ماه پیش که تو دلت بودکه مامان ندیده بوده که عادت کنه - وقتی تکونش میدی همون حس قبل از تولد بهش دست میده - دنبال یه راه دیگه برای اروم کردنش باش. چون بچه ها مخصوصا نوزادان به شدت (مثل ارسطو بخون - به شدت ) عادت میکنن وترک دادنشون سخته . نمیشه یک راه قطعی پیش پات بذارم ولی توی یک تخت کوچولو یا گهواره یا کالسکه (هر چی داری خوبه )بذارش وموقع کار کردن -نزدیک خودت بذارش - بعد هم با صدای بلند باهاش حرف بزن یا اواز بخون - وقتی هم در دسترس نبودی بذار به صدای رادیو یا تلویزیون گوش بده - فقط صدا رو بشنوه -اروم میشه . من این روش رو در مورد بچه هام داشتم -امیدوارم که به دردت بخوره .
یکشنبه 11 مرداد 1394 11:02
فرانی لینک نظر
منتظر ادامه اش هستم.مشتاقم
یکشنبه 11 مرداد 1394 12:48
غرور و تعصب لینک نظر
ما همچنان منتظر ادامه داستان میمونیم
یکشنبه 11 مرداد 1394 21:14
کامشین لینک نظر
آیدا جون
مطمئنم می دونی که روی چه مسئله مهمی دست گذاشته ای
بیگانگی با بدن طبیعی است. به مرور یا بهش عادت می کنی یا دوباره برمی گرده سرجاش. من الان طوری با خودم غریبه ام که جرات ندارم توی آینه نگاه کنم. این بخاطر اختلاف بین تصویر ذهنی و تصویر عینی ای است که از خودت داری. به نظرم بهتر باشه سعی کنی به تصویر ذهنی ات برگردی. آخه تا جائی که من خبر دارم تو الف بودی. ELF منظورمه.
یکشنبه 11 مرداد 1394 21:51
ندا لینک نظر
سلام ایدا جون،این بیگانگى خیلى ادم رو غافلگیر میکنه،من نسبت به بدنم که بیگانه شدم هیچ نسبت به کل فلسفه و دیدگاه و روشم در زندگى هم بیگانه شدم،تازه به مقدار خیلى کم الان که عروسکم یک خواب تقریبا مرتب ظهر و شب پیدا کرده(البته اگه دندوناى کوچولوش تصمیم به صعود نداشته باشن)دارم یک سرى از کارها و علایقم رو دنبال میکنم،البته اینقدر لذت بخشه این دوران و آنچنان دیدگاه و افق زندگیت گسترده و متفاوت میشه که اصلا ناراحت از تغییرات نمیشى
در مورد عادت دادنش به یه پتو یا عروسک یا حتى لباسى از خودت فعلا خیلى زوده که نتیجه بگیرى این پروژه براى ماه هفت و هشت به بعده فقط مثل پایان نامه باید از الان روش کار کنى که اون موقع نتیجه خوبى بگیرى
دوشنبه 12 مرداد 1394 09:21
آرزو لینک نظر
چققققدر این جمله جالب بوده... دقیقا 6ماهه که از زایمانم میگذره و با این حس عجینم. اما بلد نبودم توصیفش کنم.. راستی آیدا جان تو اون مجله ننوشته بود کی دوباره آدم با بدنش آشنا میشه و این بیگانگی لعنتی دست از سرش ور میداره؟:(
سه‌شنبه 13 مرداد 1394 09:31
نرگس باران لینک نظر
مشتاقانه منتظر بقیشیم!
شنبه 24 مرداد 1394 00:28
زندان آسمان لینک نظر
بابا بی انصاف اوشین رو هم اگه یه جای مهمش تموم می کردن هفته بعد بقیه ش پخش می شد
پاسخ:
:))
شنبه 24 مرداد 1394 20:43
بیتا لینک نظر
سلام
بسیار بسیار تبریک به خاطر تولد بچه تون
از وقتی بلاگفا درست شده من همیشه به بلاگتون سر میزدم ولی میدیدم که هنوز مطلبی ننوشته اید، گفتم شاید دیگه نخواید بنویسید، چند دقیقه پیش به فکرم زد شاید آدرستون رو به دامنه دیگه ای برده باشید، اول بلاگ رو امتحان کردم دیدم اونجا نیستید بعد بلاگ اسکای و دیدم که بعلللله حدسم درست بود و نمیدونم چرا توی این مدت به فکرم نخورد که آدرستون رو اینطوری عوض کنم، آخ از دست من.
یکشنبه 25 مرداد 1394 16:33
مینا لینک نظر
ایداجون -روز دختر رو به دخترت تبریک بگو -از قول منم ماچش کن . از قول خودت ماچ نکنی ها !!!!
پنج‌شنبه 29 مرداد 1394 12:26
شین لینک نظر
یعنی بچه داری اینقدر وحشتناک و پرکار هست که نمی رسی بیای پستت را کامل کنی؟؟؟؟؟؟؟ خب همینه که آدم می ترسه بچه بیاره...بیا بگو روزات اینقدر که من فکر می کنم وحشتناک نیست :(
پاسخ:
نه عزیزم وحشتناک نیست. اما خب وقت آزادم خیلی خیلی کمترشده.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.