X
تبلیغات
رایتل

بعد از شب هزار و یکم

در این محدوده نرم و آهسته گذر کنید


خسته م، حق هم دارم، راه رفتن با درد است اما محبورم راه بروم، خواب هم که ندارم تا خستگی م را چاره کند، دست تنها هم که هستم،هورمون ها هم که برای خودشان جولان می دهند، حق داری خسته و عصبانی باشم، دلم نمی خواهد پر باشم از این دو، اما چه کنم، بیخ م رو چسبیده ند و جدا نمی شوند از من.

برخلاف چیزهای دیگز که به راحتی از من جدا می شوند. 

تنهایی من را می خورد، توی خانه و خیابان راه می روم و با خودم حرف هایم رو نشخوار می کنم. اگر وبلاگم می توانست از حرفای ذهنم آپ شود، روزی صدها پست داشت.

هر کسی توانایی به جنون رساندن من را دارد. از تشک فروش بی انصافی که پول رو گرفته و کار را بد و کج و کوله و داغون تحویل داده تا راننده ای که مسیر یک طرفه را عقب عقب می آید. از آشنایی که می گوید آیدا جان هر کاری داری بگو و از آقای خونه که درب و داغون است.

دوستی تعریف می کرد که پدر شوهرش برای پسرش یک تی شرت معمولی خریده بود اما تمام مدتی که خانه آنها بوده از کفشی با قیمت بالا حرف زده که می خواسته بخره اما نخریده چون از سایز پای نوه ش مطمئن نبوده و دوستم می گفت بعد از رفتن آنها حتی او هم فکر می کرده که پدربزرگ کفش گران را خریده نه تی شرت معمولی را.

حالا حس منم همین است. کلی آدم به من می گویند کاری داری انجام بدهیم؟ مدیونی اگر نگویی! و من مدام تشکر می کنم اما این وسط نمی دانم چرا انقدر تنهایی اذیتم می کنم. این که مجبورم تک تک کارهای روزمره ای رو که قبلن بدون فکر اجام می دادم، تاتی تاتی کنان و لخ لخ کنان انجام بدهم. این که نمی شود به کسی گفت لطفن بیا سطل آشغال ما رو کیسه کن یا آینه دستشویی را تمیز کن چون بوی اسپری شیشه شور حالم را بد می کند. نمی شود یک نفر همیشه باشد که خانه را گردگیری کند و نمی توانم چشمم رو بر روی این همه خاک ببندم و بگویم بی خیال، یعنی اولش می گویم اما چند ساعت بعد می افتم با دستمال به جون خونه تا اعصابم راحت شود و کمرم داغون. نمی شود همیشه حتی به آقای خونه گفت که خم شو و فلان آشغال رو از روی زمین بردار و که اگه خودش دیده و برنداشته یک مسئله ست و اگر ندیده یک مسئله دیگر.

آماده گریه کردنم، دیشب که تشک را آوردند، آقای خونه بداخلاق و خسته بدون این که من کلامی بگویم گفت آیدا تو رو خدا گریه نکن. خودم درستش می کنم که البته نکرد. امروز کلن یادش رفت. اما این که قیافه م داد می زد که چقدر داغون م برایم تازگی داشت.

و از همه بدتر می دانم که این ها نمی گذرد که می دانم در ادامه چیزهای دیگری در پیش رو ست که ترسناک تر است و منظورم گریه های بچه و بی خوابی های پیش رویم نیست. چیزهایی هست که دورنمای خوبی ندارند و صد البته از نزدیک هم.


تذکر نوشت: می دانم که خلقت دارد در درون من شکل می گیرد که خیلی خوشبختم که مادر شدم که خیلی فوق العاده ست و همه چیز با دیدنش از یادم می رود. لابد. اینها رو نگویید. بی کامنت از این جا گذر کنید اما کامنتی با این مضامین برایم نگذارید که من هم خسته م هم عصبانی هم تنها هم داغون.


تاریخ ارسال: چهارشنبه 20 خرداد 1394 ساعت 17:48 | نویسنده: آیدا
نظرات (56)
چهارشنبه 20 خرداد 1394 18:19
سمیرا لینک نظر
عزیزم
چهارشنبه 20 خرداد 1394 19:09
سمیرا لینک نظر
الهی عزیزم سخته واقعا سخته، خدا صبر بهت بده. منم تجربه این گونه حس ها رو داشتم اونم دو بار. تو هر دو دوره بارداری و نوزاد داریم تک و تنها بودم. برات دعا می کنم عزیزم خدا خودش بهت آرامش بده ان شا الله.
چهارشنبه 20 خرداد 1394 19:40
خواننده خاموش لینک نظر
الهی قربونت برم مادرک کم طاقت.
عزیزم..نمی دونم توی ماه چندمی..اما مطمنم ماه های آخره.
باور کن آیدا جان سختیش همین دو سه ماه آخره. خیلی هم سخته. می دونم. من دوبار تجربه ش کردم.
عزیز دل ..کتاب بخون. فیلم ببین. سرتو با کاری که دوست داری گرم کن. نگران نباش..گرد و خاکا جایی نمیرن.آشغالا هم همینطور.آیینه ی توالتم دردش نمیگره اکه کثیف بمونه.
من هم با گریه گازمو تمیز می کردم. چون سختم بود. خیلی سختم بود. هیشکی هم نمی فهمید.
بیخیالش بشو. اگه خانواده ت نزدیکن..زود زود برو ببینشون.تنها نمون. یکی رو پیدا کن برای حرف زدن. (یکی) های زیاد. دوست. مامان. بابا. خواهر. برادر.
بارداریت با افسردگی توام شده.من درکت می کنم. چون این حالتا رو داشتم. اصلا هم نگران نباش. طبیعیه. عین روشن بودن روز . تاریک بودن شب.
الهی قربون دل کوچیک و تنگت برم..انگار دارم رون روزهای خودمو می خونم.
بهت قول میدم نی نی خوشگله که بیاد..تموم این حالتای بد یهویی پر میکشن و میرن.
فقط سرتو گرم کن و تنها نمون
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 01:15
مشنگ گمنام لینک نظر
آیدا بانو،کاش میشد کنار تو باشم و من هم برای تنهاییم گریه کنم.
ماهها پیش،من هم باردار بودم و از شنیدن خبر بارداری تو غرق در شادی شدم و بهت تبریک گفتم.
اما افسوس که کودک من،تحمل دنیای ما را نداشت و کف دستم،به دنیا آمد،از بس که کوچک بود...و چقدر شبیه تمام آرزوهای من بود.
آیدا بانو،این روزهای سخت و منتظر اشک میگذرند و نور به خانه ات خواهد تابید و دنیایت پر از نور و شادی و بوی پوشک و دخترانگی خواهد شد.قوی باش بانو.تو خدای آن ستاره کوچک هستی
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 01:47
مشنگ گمنام لینک نظر
بانو،دخترکت راه زندگی و شاد بودن را پیدا خواهد کرد.غصه نخور،این روزهای سخت میگذرند و هورمونهایت متعادل میشوند و نفس راحتی میکشی و برای خودت یک دمنوش مخصوص به خودت درست میکنی و مینوشی و از زندگی لذت خواهی برد.مطمین هستم.چون تو سزاوارش هستی
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 02:35
ye zan لینک نظر
azizam man az tahe del az khoda mikham k komaket koneo aramesho behet bargardone
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 07:34
م لینک نظر
نه آیدا جانم معلومه که این حرفها رو نمیزنیم چون تو آدم فهمیده ای هستی
و فهمیدن درد دارد و دردش نه فراموش میشه نه کم میشه بلکه اصلا درد فهمیدن لامصب از قانون پایستگی هم پیروی نمی کند بلکه روز به روز بیشتر میشه
و حتی تو شادترین لحظه های مادریت : مثلا درست روز دفاع پایان نامه دختری ات
تمام آنچه که میدانستی و میخواستی برایش بدست بیاوری یادت میاد
و درست به همین دلیله که ما مادرها قابلیت اینو داریم که تو شادترین لحظات گریه کنیم !

اما به آیدای درونت بگو : همینه که هست !
ظالمانه ست ولی باید باهاش کنار اومد و قوی موند
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 08:01
F.Gh لینک نظر
حالا تا وقتی چیزای پیش رو با دورنما و نزدیک نمای بد هنوز نیومدن براشون خودتو ناراحت نکن بذار بیان بعد! همه ش یاد ریچل فرندز می افتم که دِ وان ور ریچل ایز لِیت! اگر عصبانی و بداخلاق بود دوست داشتنی ام بود!
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 08:20
دنیا لینک نظر
سلام آیدا جان
من سه ماه پیش زایمان طبیعی داشتم و دخترم 4 روز مونده به سال نو به دنیا اومد. تو 38 هفته و 3روز.
روزای آخر مونده به زایمانم بود که مامانم گهواره ی سیسمونی رو حاضر کرد.
با هم رفته بودیم پارچه شو خریده بودیم و چندین بار بهش تاکید کرده بودم که حاشیه ی موج دار پارچه رو بندازه رو سبد گهواره و متن گلدار! رو برای چین هاش نگه داره و ....
چشمت روز بد نبینه مامانم دقیقا عکس گفته ی من رو عمل کرد و آیدا نمی دونی چه حالی شدم
وقتی نتیجه ی کار رو دیدم می خواستم از ناراحتی خودمو بکشم.
دلم می خواست هرچی تو دهنمه به مامانم بگم .
فقط ازش تشکر کوتاه و خشکی کردم و صبر کردم تا از خونمون بره
وقتی رفت نشستم یه دل سیر زار زار گریه کردم!!!
انقدر گریه کردم که نزدیک بود بالا بیارم.
فکر کن... به خاطر چین بی گل و سبد گلدار! همین
تا سه چهار روز اصلا آروم نمی شدم.
تا چشمم به گهواره میفتاد ...
بگذریم . این همه روده درازی کردم تا بهت بگم از صمیم قلب درکت می کنم و می فهمم چقققققدر رنجیده ای.
می فهمم که هیچ راهی جز حرص خوردن برات باقی نمونده.
قربون دل نازکت برم.
الهی حالت بهتر و دلت آروم تر شه.
ما مامانا موقع بارداری همه مون همین جوری میشیم. خیلی گناه داریم به خدا
دلم می خواست پیشت بودم و بدون اینکه حرفی بزنم فقط کمکت می کردم.
آیدا جونم. تو یه مامان قهرمانی . یه قهرمان که حد اکثر دو هفته دیگه کاپ قهرمانیش پیشش لم داده !
هر چقدر دلت خواست گریه کن تا سبک شی. فدای سرت.
ولی اگه واقعا خواستی حالت عوض شه کلیپ های خندیدن نوزادها رو دانلود کن و بشین به زور تماشا کن.
قول می دم بهت که کمی بهتر شی.
می بوسمت عزیزم .
اگرم سوالی داشتی راجع به زایمان طبیعی من در خدمتم
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 08:26
نازنین لینک نظر
آیدا جان دختر خاله ام که باردار بود میگفت مثلا وقتی دارم آرایش میکنم اگر مداد از دستم بیوفته باید صبر کنم شوهرم بیاد تا برش دارد یا خیلی کارهای کوچیک و روتین دیگه که برات آرزوی صبر میکنم، برام خیلی جای سواله که قدیم چجوری مادربزرگ های ما شش هفت بچه میزاییدن با اون شوهرای ناز و از خود راضی شون
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 08:40
کاپو لینک نظر
کاش میشد دردی ازت کم کرد....
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 08:45
آیگین لینک نظر
آیدا جان وقتی فکر کردم برای آخرین بار میرم چکاپ و حتما دیگه اینبارو زمین میزارم و دکترم گفت نه هنوز زوده اومدم خونه و کلی گریه کردم...
بعد خواهرم میگفت اها حالا که گریه کردی دیگه وقته زاییدنته!!! من همش تعجب میکردم تو چرا هنوز گریه نیافتاددی؟؟!!

اینا همش که نه ولی یه مقداریش واسه همون هورمونهاس. تازه من خیلی حواسم هست گریم رو کسی نبینه بعد دنیا اومدن بچه میرفتم تو دستشویی مینشستم گریه میکردم!!!

امید بیخودی نمیدیم قسمتهای خوبشو که خودت میدونی.. قسمتهای بدشم اینه که تا دو سال رسماا زندگی تعطیله!!
به جان خودم میخواستم دلداری بدم فکر کنم بد بیان کردم
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 09:03
دل آرام لینک نظر
فدای تو.
با اینکه مادر نشدم هنوز ولی حست رو می فهمم.
مدتی که پام شکسته بود هیمنقدر احساس ناتوانی داشتم و حال بد.
مامانم وقتی داداشم رو باردار بود یه شب راحت نخوابید. از بس بچه بزرگ شده بود. انگاری تو دهن مامان نفس می کشید.
اون تعارفات کمک کردن رو هم که همه دارن. سر جهاز چیدنمون همه الکی زنگ می زدن به تعارف. هیچ کس جز خانواده ی خودم هیچ کاری نکرد. حست رو می فهمم. گاهی شعر بخون یا قرآن یا موسیقی ملایم گوش بده.
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 09:23
نی نی بانو کمی چاخ لینک نظر
نمی دونم چی بگم . فخط خسته نباشی دلاور
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 10:38
سام لینک نظر
سلام آیداجان درکت میکنم چون خودم هم همینطورم و آخرین ترم دانشگاه هم مزید بر خستگیها شده تمیزکردن روزمره خونه -دغدغه خریدهای نی نی- ترس از جورنشدن وام-آقای خونه که خیلی درگیر کاره و نمیشه ازش توقع کمک داشت تازه تنگی نفس و طپش قلب هم هستن هنوز و من کم خون و کم حوصله و .... خلاصه واقعا درکت میکنم
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 11:24
mi86 لینک نظر
آیدای عزیز توصیه میکنم از روش مشابه جنیفر لوپز تو فیلم
The Back-up Plan استفاده کنی برا خواب. اگر هم مقدور نیست بالشات رو اونجوری بچین دورت.
موقع نشستن یه بالشتک بذار پشت کمرت بگذار.
کارهای خونه رو کسی هم برات انجام بده ممکنه مطابق سلیقت نباشه. کم کم و با استراحتهای چند دقیقه ای اون وسط و صحبت با نی نی موفع کار بجای حرص خوردن وقتتو بگذرون یا یه موسیقی ملایم بدار و باهاش زمزمه کن تا نی نی تنش کمتری داشته باشه.
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 11:50
راحیل لینک نظر
نمیخوام بگم که همه چیزهایی که این روزها ناراحتت میکنه وقتی اون کوچولو رو بغل بگیری از یادت میره، یه سری هاش دیگه بعدا دغدغه ات نیست ولی یه سری اش باز هم ناراحتت خواهد کرد. هفته دیگه یک سال از مادری من میگذره و از این احساسات ضد و نقیض هنوز دارم. اما حالا که نفس هات سنگین اند و یک خواب راحت نداری آستانه تحملت هم کم شده، حتما قبلا صبور و آرام بودی، عادت به کمک گرفتن نداشتی حالا اطرافیان از این آیدای جدید در شگفت شدند. دیروز دوستم که یه فسقلی 8 ماهه داره میگفت یعنی وقتی بزرگتر بشن ما دیگه می تونیم یه نفس راحت بکشیم، جوابی ندادم ولی فکر کنم باید شیوه نفس کشیدنمون رو عوض کنیم. یه پیشنهاد دارم از این عروسک ها و حلقه های اسم نمدی دیدی؟ درست کردنش خیلی آسونه وسایلش هم در دسترسه من دو ماه آخر استرس فشارخون بالا و نبود خانواده و چیزای دیگر رو با اینها سر کردم.
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 12:26
دخترچه لینک نظر
گاهی توی تنهایی هایی از این قبیل (در موقعیتی متفاوت البته)، یه دستم اون یکی دستم رو نوازش می کنه. گاهی هم آروم دستم رو می کشم روی پام و می گم همه چی بهتر میشه...
در لحظه حالم رو بهتر می کنه، شاید برای تو هم کار کرد...
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 13:54
وینا لینک نظر
عزیزمی ایدا جان
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 14:46
آذردخت لینک نظر
تنهایی توی بارداری آدم رو می خوره. منم خیلی تنها بودم و الان می گم غیرممکنه دوباره توی شرایطی که از خانواده خودم دور باشم اقدام بکنم برای بارداری. خیلی درکت می کنم. یه زن باردار خیلی آسیب پذیره. از هر نظر. باید خیلی هواشو داشت. انشالله اوضاع بهتر می شه. وبلاگ خیلی خوبه برای حال و احوال این روزها. تا می تونی توش غر بزن!دوای دردته.
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 14:55
saba لینک نظر
سلام فک کنم فقط یه بار براتون پیغام گذاشتم. این بار میخواستم بدونید که براتون (شما و دختر کوچولو ) انرژی های خوب میفرستم و امیدوارم روزای بهتر نزدیک باشن...خیلی نزدیک
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 16:15
رویا بانو لینک نظر
من دقیقا این حسها رو سال قبل داشتم فندق منم متولد تیره نمیگم قراره چیزی عوص بشه چون همچین قراری نیست بعد دنیا اومدنش جسمی فرش میشی اما روحی الان تو یه دوره گذار هستی که همه چیز به عهده خودت خواهد بود و یاد میگیری کلا خودت باشی و خودت غصه نخور گلکم
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 16:59
Elham لینک نظر
آیدا برای جوجه سبد می خواهی؟ از این سبد های چوبی شمال.من برای پسرم روکش کردم ، بچه می تونه تا یک ماه توش بخوابه . بعدش هم با خیال راحت می تونی پسش بدی به من. در مورد تشک هم من خیاطی بلدم اگر فکر می کنی از دست کسی غیر از تشک دوز جبران خرابکاری ایشون برمیاد.من هستم.اگر کسی رو می خوایی که بره تشک رو بزنه تو سر تشک دوز باز هم هستم. نگران نباش.این ماه آخر هرروزش به اندازه یک سال می گذره.
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 18:47
مرمر لینک نظر
سخته خیلی سخت، منم تنها بودم تنهای تنها
الانم تنها هستم
روزهای خیلی بدی رو گذروندم ولی الان که پسرم دیگه نزدیک به یکسالش هست خوبم
خودت رو برای روزهای آتی آماده کن، این روزها یه کم دیگه تمام میشه
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 19:20
پگاه لینک نظر

آیدا کم مونده. تحمل کن. همین یه باره به این فکر کن که این روزا رو قرار نیست تحمل کنی.
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 20:08
سارا لینک نظر
دلم خیلی سوخت آقای خونه چرا اینجوریه آخه
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 20:31
محدثه لینک نظر
ایدا.. تنهاییت رو میفهمم..غربت ریخته توی جمله هات رو میفهمم... ترسم از روزیه که قراره بیام توی اون شهر..هزار کیلومتر دور از خونوادم..وحالا ترم بیشتر از اینه که من اصلا میتونم مثله تو تا همین قدر تنهایی رو هم تاب بیارم یا نه.. برات قوی بودنو ارزو میکنم....
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 21:10
لایتراکان لینک نظر
میشه کامنتی با این مضمون گذاشت؟
"هر وقت که میخونمت، دست روی شکمم میذارم و میگم، کاش من هم ..."
حتی وقتی از ناراحتی و اعصاب خردی نوشتی... یک جور ناجوری حسودی م میشه!!
پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 22:53
یه دوست لینک نظر
سلام من یکی از اون خاموشام ولی لازم دیدم روشن شم
راستش من چند روز مونده به زایمانم چاه دسشویی طبقه ی بالایمون ریخت و دیگه فکر کن چه اوضاعی بود منم همش گریه می کردم و ناراحت بودم
ولی یه شب کیسه ابم پاره شد و رفتم بیمارستان و دکتر نیومد بالای سرم و تاصبح منو نگه داشتن و اوضاع خیلی بد شد مخصوصا برای بچه
امیدوارم این اوضاع برای شما پیش نیاد و من فکر میکردم که شاید به خاطر اون گریه های الکیم بوده و خدا داره امتحانم می کنه
انشااله که همچین چیزایی برای هیچ کس مخصوصا شما پیش نیاد ولی خواستم بگم که به خاطر این چیزا خودت رو ناراحت نکن می دونم حست می کنم ولی انرژی مثبت به خودت بده
جمعه 22 خرداد 1394 01:59
mahtab لینک نظر
بنظر من مساِل حاملگی یه بحثه! که خب ادمو بهم میریزه و خب تر مثلا باید بیشتر به فرد حامله توجه بشه
ولی اینکه همه با ادم حامله میشن و پریود میشن و اینا واقعا زور میاره به همه جا
ایدا میفهممت.ولی اگر یادت باشه یه بار دیگه هم بهت گفتم
بین اینکه ما بلد نیستیم زندگی کنیم یا زندگی خیلی بلده ما رو بکنه چند سالیه درگیرم.
بنا براین جزاینکه نمک به زخمت بپاشم کاری از دستم بر نمیاد
جمعه 22 خرداد 1394 07:30
Farkhondeh لینک نظر
Salam Ayda jan,

hagh dari bekhoda, har kodoome ina mitoone asabe adam ro daghoon kone che berese hamashoon ba ham.

vali bardari fekr konam kheiliiiiiiiiii sakhte, chon yeki az doostamoon ke bardare inja, ozash hamintore, shabha nemitoone bekhabeh o sobh ham bayad bereh sare kar.

ey baba, omidvaram yekami oza behtar she o sar hal tar shi
جمعه 22 خرداد 1394 17:46
بهنوش لینک نظر
سلام خواستم بگم چه خوبه که پیدات کردم ... همین
جمعه 22 خرداد 1394 17:47
دُختَرَک ツ لینک نظر
وااای :)))
چقددددددر خووووب که اینجا می نویسی :) همه ش به فکرت بودم تو این مدت که بلاگفا قاط زده :)

برم بخونم ببینم چی نوشتی مامانی :*
ان شالله که خوب و خوش باشی :* :*
جمعه 22 خرداد 1394 20:51
ریحانه لینک نظر
الهی بمیرم آیدا جان خواهر منم حامله است و از ته دلم همین الان سر اذان برای هر دوتون و برای هر کسی که طاقتش طاق شده طلب اسایش و ارامش کردم، الهی سبکی به روح و جسمت حاکم شه و بارت رو به سبکی یه پوثر و البته به سلامت زمین بگذاری و بعدش هم روح و جسمت در امان و ارامش باشه
شنبه 23 خرداد 1394 00:07
fateme لینک نظر
پست قبل یه کامنت طولانی نوشتم اما پشیمون شدم و ارسال نکردم اما واسه این پست نتونستم...
من از بارداری و پذیرفتن مسئولیت بچه و... میترسم اونقدر که بعد از هشت سال زندگی مشترک هنوز تصمیمی ندارم برا پذیرفتن این مسئولیت...مقایسه نه خوبه و نه درست، اما من خیلی ضعیفم در مقایسه با شما...بخاطر ترس از کم اوردن و از دست دادن همین یه ذره روحیه ام باردار نمیشم
درضمن میدونم نیازی به شنیدن این حرف ندارید و دردی هم دوا نمیکنه اما حق دارید که خسته اید...
سلام آیدا جانم.منم بلاخره کوچ کردم.چرا اینجا یه جوریه؟؟؟!!!!
حالا بقیه از کجا بفهمن ما اینجاییم اخه
شنبه 23 خرداد 1394 08:47
kamshin لینک نظر
سلام آیدا
چقدر گذاشتن کامنت برای این پست سخته.
نمی دونم من از این تعارفها بهت کرده بودم یا نه. اگر اینطور بوده عذر می خواهم. من فقط سه تا نمونه کوچولوی چائی برات آورده ام که هر روز بهشون نگاه می کنم و با خودم فکر می کنم آیا آیدا این ها را می نوشه یا نه. انقدر هم کم و مختصره که خودم خجالت می کشم
تقصیر هیچ چیز و هیج کس نیست. حال من هم خرابه بدون اینکه خلقتی در کار باشه.
شنبه 23 خرداد 1394 08:50
تارا لینک نظر
آیدا جان می تونی از این دستمال های ناژه مخصوص شیشه اش رو بگیری دیگه به شیشه شوی نیاز نیست خیلی خوبه
شنبه 23 خرداد 1394 10:57
خاطرات دزیره لینک نظر
عزیزکم حق داری خسته شدی و ماه اخر سخته میگذره بی بغلت کنم مامان ایدا کار دیگه ای ازم برنمیاد
شنبه 23 خرداد 1394 11:27
لیلیوم لینک نظر
میدونم سخته من هم دارم همین دوران رو میگذرونم
فقط سعی کن به خودت امید بدی و آرامش خودت رو حفظ کنی
اما سخته فقط میتونم بگم درکت میکنم
شنبه 23 خرداد 1394 12:06
سارا لینک نظر
آیدا جان این حالتهای تو اصلا غیر طبیعی نیست. همه مون این روزها رو گذروندیم پس فکر نکن کارهات عجیبه...
چرا وقتی دوستانت در کمال صمیمیت ازت میخوان اگر کاری داری بهشون بگی این کار رو نمیکنی؟؟
شنبه 23 خرداد 1394 12:17
ماتیوس لینک نظر
منم از همین حالت های حاملگی می ترسم ... می دونم وقتی در حالت عادی حس تنهایی دارم امکان نداره تو اون دوران اتفاق بهتری بیفته. حالا شما که این همه دوست و آشنا داری وضعت اینه وای به حال من که دریغ از یک دوست نیمه صمیمی
شنبه 23 خرداد 1394 12:19
ماتیوس لینک نظر
آخ آخ آخ الان سطر آخر رو دوباره خوندم ... ببخشید
شنبه 23 خرداد 1394 12:34
گلی لینک نظر
حالت کامل درک می کنم.خیلی.من استراحت مطلق بودم.من حتی واسه یک لیوان آب هم نمی تونستم از جایم بلند شوم.حتی برای خاموش کردن چراغ اتاق باید منتظر می ماندم.و ...
شنبه 23 خرداد 1394 12:54
honey لینک نظر
نمیگم اون چیزا رو
تنها کاری که میکنم اینه که دستم رو ببرم بالا و براتون دعا کنم که حال روحتون خوب شه
روح که خوب باشه جسم هم خوب میشه
شنبه 23 خرداد 1394 14:04
پریسا لینک نظر
آیدای عزیزم. اولا ممنون می شم این ایمیل را پابلیش عمومی نکنید، فقط برای خودت هست:
من کرج زندگی می کنم، مادر یک دخترک شش ساله هستم و کارمند . سالهاست که وبلاگت رو می خونم. از اونجا که سالهاست با نوشته هات شریکم و خودم هم تنها یک خواهر دارم که در غربت مادر شد و درد تنها بودن را می فهمم، دوستانه، خواهرانه و عاشقانه ازت دعوت می کنم تا چند روزی مهمانم باشی و من بتونم خواهرانه هایم را که برای پریناز عزیزم نتونستم انجام بدهم، برای تو داشته باشم. به خدا، بی تعارف و از ته قلبم خوشحال می شم که بیایی، تو فقط بگو کجا، من خودم می آیم دنبالت، فک کن ما با هم دوتا خواهر، اگر کارمند نبودم و بچه ام هم به دنبالم نبود که حتماً می آمدم خانه ات، ولی اگر تو بیایی خیلی راحت تر می تونم چند روزی ازت مراقبت کنم تا کمی این حال خسته ات بهتر شود. موبایلم را می گذارم 09122642609 من کرجم، ماشین هم دارم، کارمند اداره استاندارد هستم، در سایت سازمان می تونی مقالاتی که ترجمه کردم را بخوانی تا با واقعیت و حقیقت حرف هایم آشنا شوی. منزل من و قلبم به رویت باز است خواهر جان، بیا. یه شوهر دارم که اونم شبا تا دیروقت سرکاره، دخترم هانا هم مطمئناً از دیدن خاله جدیدش خیلی خوشحال می شه، بیا
شنبه 23 خرداد 1394 14:48
Maha لینک نظر
ی چیزایی باید تو زندگی باشه تا این حالات پیش نیاد
می فهمم تو رو
دعا میکنم بچه دار شدنت تحول خوبی تو زندگیت باعث بشه
شنبه 23 خرداد 1394 15:17
فاطمه لینک نظر
مامان آیدا حس های این روزهات بیشتر از همه چیز به خاطر هورمون هاست. البته میدونم که میدونی. حال ریچل و فیبی رو یادته توی فرندز؟
دووم بیار!
دوباره زندگی آروم میشه و چند ماه بعد از اومدن بچه به یه تعادل جدید میرسه.
برات دعا میکنم نویسنده ی محبوب من !
شنبه 23 خرداد 1394 17:05
محبوب لینک نظر
سلام ایدا جان خیلی وقته میخونمت اما تا بحال چیزی ننوشتم اما امروز اینارو که خوندم یاد دوران حاملگی خودم افتادم دلداریت نمیدم چون از دلداری دادن بینهایت بدم میاد فقط میگم میفهممت.میدونم چی میگی.میدونم وقتی حامله و تنهایی دنیا هر لحظه تاریک و روشن میشه برات میدونم حسات هی عوض میشه میدونم یه خسته نباشی جانانه یه صندلی نرم یه چای و یه گوش واسه شنیدن بی اظهار نظر میخوای.واست اینا رو ارزو میکنم.خوش باشی
شنبه 23 خرداد 1394 18:05
بهسا لینک نظر
آیدا جان
چند وقت پیش دوستم کلید خونشو داد که دو سه روزی برم و به گربه ش غذا بدم. دیدم سینک پر از طرفه و خونه نیاز به جارو و گردگیری داره. ظرفا رو شستم و جارو و تی و گردگیری کردم و گلدونا رو آب دادم و عود روشن کردم. روز قبل از اینکه بیاد هم ژله و ماکارونی درست کردم و بردم گذاشتم تو یخچال که وقتی میاد غذا داشته باشه
ولی بعدش حس کردم کار خوبی نکردم، شاید خوشش نیاد اصلا من به خودم اجازه دادم کاراشو بکنم
یعنی بیشتر یادم اومد که پدرشوهر یه بار توی خونه یه کار کوچولو انجام داده بود و من حس کردم داره بهم میگه حواست هست این کارو نکردی؟
اینا رو گفتم که بگم شاید اطرافیان حس میکنن دارن تو کارت دخالت میکنن و واقعا لازمه گاهی بگی آره آینه روشویی رو دستمال بکش برام
هر چند ناراحتی من بی مورد بود و دوستم خیلی خوشحال شد و دفعه بعدش میگفت فقط سینک رو برق بنداز بقیشو بی خیال شو :))
( تعداد کل: 56 )
   1      2   >>
صفحات
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.