X
تبلیغات
رایتل

بعد از شب هزار و یکم

پست گمشده، پیدا شد


برای این که یخ روابط میان من و این وبلاگ و خواننده هام باز بشه، احتمالن یکم زمان لازمه.

اووووووووووووووووووووووه اگه بدونید چقدر حرف دارم، چقدر اتفاق ها افتاده، چقدر تنها بودم بدون شما. حیف، تو روزهایی که نیاز داشتم به داشتن وبلاگ، نداشتمش.

خلاصه...

از کجا بگم؟

از پدر آقای خونه که توی بیمارستانه؟ از عمل جراحی که می ترسیدن بهوش نیاد اما نمی شد انجامش نداد؟ از سرطانی که می ترسیدند پخش شده باشه؟ یا از این که همه اینا بالاخره بعد از بیست روز تموم شد و به خیر گذشت اما نتونستیم نفس راحت بکشیم هنوز؟ چرا؟ چون پدر شوهرم بعد از عمل، غذا نمی خوره، حرف نمی زنه، لج می کنه و تبدیل شده به یه بچه کوچیک و باید مدام ازش مراقبت بشه؟ از این که هنوز تو بیمارستانه و دکترا میگن از نظر ما هیچ مشکل جسمی نداره و می تونید ببردیش؟ از این که توان مادر شوهرم و آقای خونه داره تموم میشه و این وسط هیچ کس دیگه ای احساس مسئولیت نمی کنه؟ از این که یه سری آدما هستند که وقتی پدرشون مریضه و عمل داره قبلش میان بیمارستان و داد و هوار راه می ندازن برای ارث و میراث و بالا سر آدم زنده تقسیم اموال می کنند؟

راستش حق می دم به پدر شوهرم که نخواد همکاری کنه. می بینه الان راحته، مسئولیت نداره و لازم نیست حرص بخوره که بعد از این همه سال چرا بچه هاش این جوری شدند، چه بهتر که همین جوری بمونه و با زندگی واقعی رو در رو نشه.


می تونم هم از صابخونه مون بگم که زنگ زد و گفت تیرماه خونه رو تخلیه کنید یا از استرس های زایمان اونم وقتی همسرت همش بیمارستانه و خانواده ات پیشت نیستند.

خیلی حرف دارم، اما گفتم که یخم هنوز باز نشده...

تاریخ ارسال: یکشنبه 10 خرداد 1394 ساعت 11:05 | نویسنده: آیدا
نظرات (17)
یکشنبه 10 خرداد 1394 11:43
گولو لینک نظر
آیدا اینجا پست رو قورت نمیده
ثبت موقت میکنه


نمیدونم چرا وقتی یکی بارداره یا بیماره همه سندرم "من نیاز به توجه بیشتری دارم" پیدا میکنن
یکشنبه 10 خرداد 1394 11:57
مریم لینک نظر
اخ جون آییییییییییییییییییییییییییییییدا

دلم برات تنگ شده بود
پاسخ:
منم دلم تنگ شده بود.
یکشنبه 10 خرداد 1394 12:01
میترا لینک نظر
سلام عزیزم
من خواننده تقریبا خاموشت هستم. و معمولا کم نظر مینویسم .
ولی میخواستم بگم همین مشکل رو ما هم 2 سال پیش با پدرم داشتیم . غذا نمیخورد ، حرف نمیزد و فقط میخوابید و از اطاقش بیرون نمیومد . چندین دکتر بردیم و داروهایی که حالشو بدتر میکرد . در نهایت مشخص شد که افسردگی داره و با یک قرص کوچولو همه چیز درست شد و خدا رو شکر الان دو ساله که اخلاقشون هم خیلی خوب شده . به نظر من با یک دکتر مغز و اعصاب مشاوره کنین.

موفق باشید
پاسخ:
سلام میترا جان
چه خوب که مشکل شما حل شد. منم همین حدس رو می زدم و دکتر هم بهشون داروی ضد افسردگی داده اما تا حالا تغییری نکردند. حالا دو روزه که دوزش رو بالا بردند ایشالا که فایده داشته باشه.
یکشنبه 10 خرداد 1394 12:35
سمیه لینک نظر
وای چقدر خوشحال شدم که تونستم اینجارو پیدا کنم واقعا دست گولو درد نکنه من چقدر از وبلاگش چیزای جدید یاد می گیرم و چقدر اطلاع رسانیش خوب و به موقع است از همین جا ازش تشکر ویژه می کنم گفتم حتما لوبیا به دنیا اومده خبری ازتون نیست امیدوارم به سلامتی لوبیا جونم به دنیا بیاد ولی حیف که خیلی اهل عکس و اینا نیستن تا لوبیا کوچولو رو ببینم راستی به دنیا بیاد قراره تو وبلاگ اسمشو چی بزارین ؟
پاسخ:
منم خیلی از گولو ممنونم
فکر کن دنیا بیاد و شما بی خبر بمونید؟ حتی اگه منم نبودم دوستان خبر می دادند.
نمی دونم هنوز.
یکشنبه 10 خرداد 1394 12:52
پری گل لینک نظر
سلااااااااااام :)

مای گاد! چه همه استرس تحمل کردی خانوم مامان!

ایشالا خدا به همه سلامتی و دل خوش بده

خونه ی جدید موبارک
پاسخ:
سلام پری گل
ایشالا:)
یکشنبه 10 خرداد 1394 13:59
soha banoo لینک نظر
خوش اومدی به خونه ی جدید آیدا بانو ♥♥♥ نگران نباش.انقد همه چی زود تموم میشه که شرایط الانت خاطره میشه برات و بعد ها با افتخار میتونی به لوبیا بگی که من روزای سخت زیادی داشتم اما همه رو پشت سر گذاشتم :)
پاسخ:
ممنون سها جان، دید خوبیه:)
یکشنبه 10 خرداد 1394 14:29
ساره لینک نظر
الهی ایدا. چه طفلی بودی تو. من همش وقتی یادت میافتادم فکر میکردم الان داره اتاق لوبیاشو مرتب میکنه. الان ساکش رو چیده. الان....
ایشالا کارا به خوبی و خوشی پیش بره و مریضتون به خیر و خوشی مرخص بشه دفعه بعد هم که اقای خونه میره بیمارستان برای زمینی شدن فرشته نازتون باشه
پاسخ:
ممنون ساره جان از این همه محبت و انرژی مثبت:)
یکشنبه 10 خرداد 1394 15:04
پرنیان لینک نظر
سلام! خونه ی نو مبارک! امیدوارم این نو شدن خوش یمن باشه و همش و همش از اتفاقات خوب بنویسی.
آیدا، آیدا، آیدا... فقط تو نبودی که می خواستی بنویسی و نمی شد... منم بارها و بارها خواستم برای پست آخر کامنت بگذارم و بگم "نگران نباش ولی کارها رو زودتر انجام بده که مثل من نشی که پسرم تصمیم گرفت چند روزی زودتر بدنیا بیاد و کلی برنامه هام موند و خونه آشفته بود وقتی رفتم واسه زایمان" و بگم "نگران نباش و صبر کن لوبیا بیاد اون وقت انقدر وقتت با فرشته ی نازت پر میشه که دیگه وقت نمی کنی به کارهای رو زمین مونده فکر کنی"، ولی نشد هیچ کدوم رو اونجا بگم...
آیدا جان
می دونم سخته، ولی سعی کن این روزهای قبل از اومدن لوبیا فکرت رو به هر شکلی هست از اتفاقات پیش اومده دور نگه داری و فقط و فقط به آرامش خودت و لوبیا فکر کنی، از این روزها لذت ببر که مدت زیادی طول نمی کشه که دلت برای این روزا و "دونفره"هاتون تنگ میشه. درک روابط بین آدمها و چرایی نحوه عملکرد و بروز عکس العمل هاشون در شرایط مختلف خیلی سخت و گاهی آزاردهنده است، اطرافیان رو به خودشون بسپار که در دنیای خودشون باشند. شما الان یک مادری که از همین الان به تنهایی همه کس و همه چیز یک نفر دیگه ای، باید همیشه و همیشه، چه با حمایت دیگران چه بدون حمایتشون، انقدر محکم باشی که کودکت بتونه این رو توی چشمات ببینه و با اعتماد به نفس و حرمت نفس و اطمینان از پشتیبانی مادر مهربونش رشد کنه.
امیدوارم خدا شما و لوبیا، و همه ی مامان ها و نی نی ها رو برای هم نگه داره.
ببخشید طولانی شد، اگر لازم دونستی خصوصی اش کن.، ولی دلم نیومد اینها رو بهت نگم، من هم خیلی دور از خانواده ام بودم و هستم، دست تنها بودم و هستم.
پاسخ:
سلام پرنیان عزیز
خیلی خیلی لطف کردی که اینا رو گفتی:))
یکشنبه 10 خرداد 1394 15:18
مها لینک نظر
فکر نمیکردم اصلاحات بلاگفا انقدر طولانی بشه
کار خوبی کردی و چ خوب ک اینجارو داری
من این دوران رو گذروندم
منهای بارداری و تغییراتش
فقط حواست به خودت باشه و هوای خانواده سه نفری خودت داشته باش
امیدوارم بتونی و بهت سخت نگذره
پاسخ:
هیچکی فکرش رو نمی کرد.

ممنون مها جان:)
یکشنبه 10 خرداد 1394 16:03
رها آفرینش لینک نظر
الهی،عزیزم خیلی ناراحت شدم...
خدایا قسمت میدم به حقی که مادر به گردن فرزندش داره که خبر های خوش و سلامتی رو توی زندگی همه،مخصوصا آیدای عزیز دلمون زیاد و زیادتر کن...الهی آمین
پاسخ:
آمین و ممنونم:)
یکشنبه 10 خرداد 1394 18:03
کیوی لینک نظر
سلام ایدا جون
مبارکه عزیزم
بخیریت همه چیز حل میشه عزیزم
پاسخ:
سلام کیوی جان
ممنون عزیزم:)
یکشنبه 10 خرداد 1394 18:46
غ ـزل لینک نظر
طفلکی!!!
خدا کمکش کنه

التماس دعا به خودت و لوبیا
ان شالله به خوبی این مرحله را طی کنی
پاسخ:
ایشالا
ممنون عزیزم:)
یکشنبه 10 خرداد 1394 22:09
honey لینک نظر
ایدا جون میبینی خیلی راحت بعضیا بزرگ که میشن انگاری هیچ مسئولیتی ندارند
دقیقا مام الان که از پدر بزرگ نگهداری میکنیم میبینیم
وقتی همه چیز مرتبه پررو ها خونمون مهمونی هم میخوان بیان که حاج اقا رو ببینند اما حتی در حد یه تعارفم نگفتن خب شما خسته میشید تمام وقت یک وقتی رو هم برا ما بذارید کمکتون کنیم
استرس نداشته باشید
خدا حافظ مادرها و نی نی های تو دلشونه
امیدوارم ارامش بهتون برگرده و البته یه خونه نازم سر راهتون قرار بگیره
پاسخ:
ای وای...
می دونم خیلی ناراحت کننده ست.
ممنون عزیزم:)
یکشنبه 10 خرداد 1394 23:17
شیلا لینک نظر
اخی ایدا چه سخت
زایمانت کیه؟
پاسخ:
چون طبیعی می خوام تاریخ دقیقی نداره. الان تو ماه نهمم.
دوشنبه 11 خرداد 1394 09:35
خورشید لینک نظر
سلام.
آیدای عزیز چون تجربه مریض داری توی بیمارستان و خونه رو دارم و هنوز هم مشغولم بهتون پیشنهاد می کنم برای بیمارستانشون همراه بگیرین.که با تایید پزشک بیمه تکمیلی یه مقدار از هزینه هاش رو پرداخت میکنه.اینجوری مادر همسرتون و همسرتون می تونن یه مقدار وقت بیشتری داشته باشن .چون واقعا سخته.برای خونه هم میشه کمک نیمه وقت گرفت حالا یا برای کارهای خونشون یا برای نگهداری و سر و کله زدن با بیمار.
ان شالله سلامتی و عاقبت به خیری همه پدر و مادرها
پاسخ:
سلام خورشید جان
چقدر بد که تو هم این تجربه رو داری
منم با همراه موافقم اما آقای خونه موافق نیست. البته الان برای شب پرستار می گیرند اما اصرار داره که روزا خودش باشه.
دوشنبه 11 خرداد 1394 11:18
ماتیوس لینک نظر
ولکام ... لطفا اگر کس دیگه ای هم از بلاگفایی ها مهاجرت کرده اطلاع رسانی کنید... با تشکر
پاسخ:
چشم
دوشنبه 11 خرداد 1394 17:37
گلابتون بانو لینک نظر
سلام
اولا تو روح بلاگفای پرادا
دوما خونه جدید مبارک همسایه!
سوما خیلی بده حرف داشتی برای زدن اما وبلاگ نه!
چهارما امیدوارم حال پدر آقای خونه زودتر خوب بشه. این روزا اطرافم پدر مریض زیاد میبینم. خدا همه شونو شفا بده
پنجما تخلیه خونه جدیه؟ یعنی حتا باید خونه روعوض کنین و با بالا بردن اجاره مساله حل نمیشه؟ خیر باشه. ان شاالله برین یه خونه خیلی بهتر و دوست داشتنی تر.
پاسخ:
سلام
مرسی عزیزم
آره جدیه. مهلت ما برای شهریوره، صابخونه می گفت تیر تخلیه کنید که من بیام خودم بشینم. ما هم گفتیم با این وضع نمی تونیم تیر تخلیه کنیم اما شهریور حتمن می ریم.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.